مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

105

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از خارج در قصر گفت : به خدا سوگند اى خاتون ، من در را از بهر تو و از بهر شوهر تو حسن نگشايم مگر اينكه فرمان من بپذيريد . و سخنان من بنيوشيد . چون ايشان اين سخن بشنيدند ، خاموش شدند و خواستند كه بسوى مكانى كه در آنجا بودند ، بازگردند . كه ناگاه گوينده گفت : چرا خاموش شديد و از بهر چه جواب رد نكرديد ؟ ايشان خداوند آواز را بشناختند كه عجوز شواهى ام الدواهى بود . به او گفتند : بهرچه امر كنى ، چنان خواهيم كرد . تو اكنون در بگشاى . كه اين وقت ، وقت سخن گفتن نيست . عجوز گفت : به خدا سوگند در از بهر شما نگشايم مگر اينكه سوگند ياد كنيد كه مرا نيز با خويشتن ببريد و در نزد اين پليدك ستمكار مگذاريد . اگر شما بسلامت رفتيد ، من نيز بسلامت روم و اگر هلاك شديد ، مرا نيز از هلاك ، باكى نيست . كه اين پليدك ستمكار در ساعتى مرا هزار بار هلاك خواهد كرد . چون ايشان عجوز را بشناختند ، سوگند ياد كردند و پيمان استوار بستند . آنگاه عجوز در بگشود . حسن با زن و فرزندان خويش از در قصر بدر شدند و عجوز را ديدند كه بخمرهء سفالين سوار است و رسنى به گردن خمره انداخته و آن خمره در زير عجوز مانند اسبان نجدى در جست‌وخيز است . آنگاه عجوز پيش رفته ، با حسن و زن او گفت : بر اثر من روان شويد و از چيزى هراس مكنيد كه من چهل باب از فنون ساحرى ياد دارم كه كمترين پايه آنها اينست كه اين شهر را دريا توانم كرد كه ساكنان اين شهر در آن درياها ماهيان باشند . ولى هيچكدام اينها را از ترس پدر ملكه آشكار نتوانم نمود . از آنكه او را اعوان و خدم بسيار است . و شما به زودى سحرهاى عجيب من خواهيد ديد . حسن و زن او فرحناك شدند و خلاصى خويشتن را يقين كردند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .